نمیدانیم این داستان است یا یک واقعیت . اما روحی عریان از یک اتفاق است که در آرزو افتاد .  روزی از روزها مردی وارد دفتر آرزو شد. چهره اش معصوم بود و درد بر آن جاری بود. دستانش توان نداشتند و تا نشست بر روی صندلی اشگ بر چهره اش سرازیر شد. مددکار آرزو لحظه ای مکث کرد و سپس او را به آرامش دعوت کرد. مرد وقتی سیر گریست ، صندوق دل باز کرد و از دردها و رنج هایش که در اثر بیماری تجربه کرده بود سخن گفت.

 حرفهای جالبی هم زد . او می گفت : ما اینقدر خجالتی هستیم که در سفره خودمان هم برای خوردن غذا تعارف می کنیم !  مرد می گفت : بالاخره فشار هزینه های دارو و درمان وادارم کرد بیایم خدمت مؤسسه آرزو . این مرد بی ریا و صادقانه می گفت : من بارها هنگام سلامتی ام به کارگرانی که زیر دست من بودند خوبی می کردم . اما امروز دیگر منتظر خوبی دیگران هستم.

خوب گفته اند که آنچه کاشته ایم درو خواهیم کرد. این مرد نیز خوبیهایش را کرده بود و بالاخره این اتفاق یعنی بیماری سرطان بسراغش آمده بود و اکنون بفکر افتاده بود در مؤسسه خیریه آرزو تحت پوشش برای ادامه درمان قرار گیرد.از آن زمان خیلی نگذشت . شاید اندکی بیشتر از یک سال . چند ماه پیش این مرد بزرگوار خانه نشین شده بود و متوجه شدیم بخاطر هزینه ها دیگر از ادامه درمان منصرف شده است.مؤسسه آرزو بارها به دم در ایشان رفته بود و از طریق تلفن و تماس های مکرر به مشکلات وی رسیدگی می کرد.اما این بار این خسته از بار سفر ، شتر عمرش را از ادامه سفر بازداشته بود و به رفتن می اندیشید. در خانه اش آذوقه نداشت و فشار و مشکلات هزینه درمان به سختی های زندگی اش افزوده بود. سرطان از ابتدایی ترین خصوصیاتش پایین آوردن دهک اقتصادی فرد است و در این مورد نیز کارش را کرده بود.

 او می گفت : من هربار به دفتر مؤسسه آرزو می آیم احساس آرامش می کنم. فکر می کنم اینجا کسانی هستند که از دست من می گیرند و کمکم می کنند. برای کسانی که از این مؤسسه حمایت می کردند صادقانه دعا می کرد. روزی تلفن مددکار آرزو زنگ زد . پشت خط این مرد بود با همه دلشکستگیهایش فردی مؤدب بود. وی درخواست عجیبی داشت و می گفت : من هرچه داشتم برای درمانم هزینه کردم . اکنون شرمنده خانواده ام هستم . از مؤسسه آرزو درخواست می نمایم که برایم مقداری آذوقه تهیه نمایند و بفرستند. این درخواست از ته دل بود و از جایی می شد که همین کار از اهداف خیرخواهانه آن بود و شاید خیلی از افراد نمی دانستند در نزدیکی آنها چه اتفاقی برای انسانی می افتاد که زمانی هیچ نیازی نداشت و اکنون بیماری وی را از پا در انداخته بود.

هیئت مدیره آرزو در چند مورد به همراه تعدادی از حامیان و افراد خیّر که علاقه بخصوصی برای عیادت و عرض ادب به بیماران تحت پوشش آرزو دارند در خانه این مرد حاضر شدند. کمکهای نوع دوستانه انجام گرفت . در یکی از این دیدارها همسر محترمه ایشان نیز حضور داشت و مرد بزرگوار چنین گفت : آرزو یک موهبت الهی است . این مؤسسه هرچه بگویم از خوبیهایش کم گفته ام. از شما عزیزان که در این مؤسسه تلاش می کنید تا حامیان این مؤسسه از همه اینها از صمیم قلب تشکر مینمایم. در این دیدار علاوه بر کمکهای غیرنقدی که شامل مقدار قابل توجهی آذوقه و ارزاق بود ، تعدادی نیز غذای گرم از یک مراسم یادمان آورده شده بود و یک چک حاوی مقداری پول بود تا احساس آرامش در وی زنده نگه داشته شود.

پس از این جلسه در چند مورد دیدار نامه های مخصوص به پزشک محترم ایشان و مسئولان استانی نگارش گردید و زمینه ادامه درمان وی در بیمارستان دولتی فراهم گردید. از آنجاییکه ایشان در ادامه درمان دچار وقفه در سالهای قبل شده بود ، امیدی برای بهبودی کامل نبود. اما تلاش در مؤسسه آرزو نه برای بهبودی کامل بلکه برای ارج نهادن به مقام و منزلت انسانی بیمار است که تا آخرین نفس نیاز به حمایت و توجه دارد . انسان حتی در بدترین شرایط بیماری نیاز دارد مرگ او نیز با احترام و منزلت و آرامش خاطر صورت گیرد و دغدغه ای از مادیات در ذهن فرد نقش نبندد . بعبارتی نداشتن پول موجب نشود در آمادگی خالصانه اش برای عروج خللی وارد شود.

برای هیچ انسانی فردای بدون مرگ متصور نیست. یک بیمار میداند که بیمار است و امروزه با عنایت خداوند و پیشرفت علم و تکنولوژی شاید امکان بهبودی برای بیمار بالای 90 درصد وجود دارد . اما یک فرد سالم که با یک حادثه دنیایش را عوض می کند حتی فرصت نوشتن وصیت هم پیدا نمی کند و حوادثات از قبیل تصادف و غیره موجب رفتن آنها می شود. بنابراین مرگ ها مهم نیستند بلکه ارزشهایی که ما به همنوعانمان می دهیم مهم و حیاتی هستند.  در آخرین جلسه دیدار در فردای آن همسر محترم این مرد در دفتر آرزو حاضر شد و نامه ها و چک تحریر شده برای حمایت از این بیمار تقدیم ایشان گردید.

مقرر شد وی سریعا به شهرستان برای ادامه درمان اعزام شود. بیماری سخت پیشرفت کرده بود. شدت بیماری آنقدر بالا بود که مرد دیگر توان راه رفتن نداشت. پس از اعزام به اردبیل وضع این بیمار تحت پوشش آرزو رو به بهبودی نسبی گذاشت. سرانجام پس از یک دوره کوتاه شبی از شبهای قدر فرا رسید.

ساعت یازده و پنجاه و سه دقیقه شب تلفن همراه یکی از مسئولان مؤسسه آرزو به صدا درآمد . وی در مسجد بود و در مراسم شب قدر حضور داشت. اتفاقا مداح اهل بیت حاج عسگر طالبی و حاج پرویز عبادی در این مراسم حضور داشتند و در روستای ایران آباد ضمن نوحه سرایی از تاثیرگذاری آرزو نیز سخن گفتند.

تلفن این مرد بدون جواب ماند. صدا آنقدر زیاد بود در مسجد که امکان تماس وجود نداشت. تماس برای فردا موکول شد و مقرر گردید فردا با بیمار تماس گرفته شود. اما داستان این مرد که در آخرین لحظات عمرش می خواست با آرزو تماس بگیرد با حرفهای ناگفته اش به اتمام رسیده بود.

وی بگفته بستگانش در ساعت یک شب به دیدار حق شتافته بود و جان خسته اش از تحمل دردهای بیماری نجات یافته بود. از جمله اتفاقات نادر در این بیماری حادثه ای بود که فردایش برای این خانواده محترم افتاد. همسر مکرمه وی که در تحمل بیماری همسرش با جان و دل شریک او بود هنوز از مرگ همسرش چند ساعتی نگذشته بود نیز دارفانی را وداع می گوید و جان به جان آفرین تسلیم می نماید. هر دو سن زیادی از آنها نگدشته بود و  این حادثه همه را به شوک انداخت. خدا رحمتشان کند. هنوز هم بفکر آن هستیم که این مرد و خانواده محترمش چقدر متواضع بودند و چه حرفی برای گفتن داشتند که اجل مهلت نداد ... اما آنچه قابل تامل است این بود که پس از مرگ این مرد ، همسرش عاشقانه بسویش پر کشید .

این شعر را که سروده مهدی حمیدی شیرازی است تقدیم این زوج وفادار می کنیم :

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ ،تنها، نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم ، که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی! آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...!


فرستنده مطلب : جناب آقای سعید مجردی - مدیر موسسه حمایت از بیماران سرطانی آرزو - http://www.arezou.org





نوشتن دیدگاه

نظراتی که حاوی مطالب خلاف نظام ، شئونات اجتماعی ، توهین یا افترا به کسی می باشند، منتشر نخواهند شد.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
برای تماس با شما لطفا ایمیل خود را بدرستی وارد کنین تا با شما اگر لازم باشد در تماس باشیم .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید